درسته خودم پست نمیذارم ولی هر از گاهی "این گوشه" رو بخونید.
از اون جایی که من ماهی هستم تلاش میکنم یادم بیاد که چی باید بنویسم
نوستالژی من میتونه به دنیا اومدن تو طولانی ترین روز سال باشه
میتونه مدت طولانی تو بیمارستان بستری شدن باشه خیلی طولانی اونم تو سن ۴ سالگی
میتونه این باشه که نازک نارنجی بابا هستم دختر کوچولویی که باباش بهش میگه نبات یا بلبل من ،خواهرش شکوفه نگار صداش میکنه و دائما با برادرش دعوا میکنه ولی برای هم جون هم میدن.
نوستالژی من میتونه گذاشتن پونز تو کفش دامادی باشه که اومده خواستگاری خواهرش
میتونه نشستن توی فر گاز باشه و برداشتن یادگاری از اون کارا
میتونه روز اول مدرسه رو تنهایی رفتن باشه و خندیدن به بچه هایی که گریه میکنن
میتونه خوابین زیر آسمون پر ستاره کویر باشه میتونه عاشق باد بهاری بودن باشه
میتونه تنفرت از ریاضی باشه و خوندنش .میتونه واسه کنکور درس نخوندن باشه .میشه عشقت به کامپیوتر باشه به خوندن کتاب هایی که دوست داری ۲۰ ساعت در شبانه روز
میتونه داشتن دوستایی مثل ماری و فات که با هم گریه میکنیم و میخندیم به کلاه قرمزی (مشتاق)به کاپشن سبزه (به واژه گر در نوستالژی ماری توجه شود).به کلاغ ها(یزدا..) به جوجه کلاغ ها و ماده کلاغ ها (مثلا پر ...)
میتونه دوست داشتن مژه های بلند یه نفر باشه
و حتی مادری کردن برای پژمان (لاکپشت-جزوه به دستان)
قصه ی تقدیر
کاش لبخند تو در چشمان من پیدا نبود
کاش هنگام گذر از جاده های عاشقی
رد پای عشق من هرگز در این دنیا نبود
کاش در باران پاییزی که باریدن گرفت
قصه ی چشمان خیس از اشک،مال ما نبود
عشق هم آرام و خاموش از کنار ما گذشت
در سکوتش حرفی از دیروز و از فردا نبود
بانگی ازعمق وجودم باز میگوید به من
کاش تقدیر من و تو رنگ این شب ها نبود
شایدم از راز های سر به مهر عاشقی
قصه ای گفتیم اما قصه ی دل ها نبود
با کلامی که صدای بی صدا دارد هنوز
زیر لب گویم که این سهم من از دنیا نبود
از فاطمه برای فاطمه برای تک تک لحظه های تنها ماندنش
شعری از یک شاعر جوان،دوست بسیار عزیزم فاطمه
ديگر نپرس
چطوري بانو، چه ميكني
تو كه ميداني پيشه هميشه دل مني
و گوشه پنهان تنهاييام
هر شب بر سينه تو
به خواب آرزو ميرود
ديگر نپرس چرا صدايت گرفته است
قناريهاي قفسي
در گريه حنجرههاشان
هميشه خواب آواز ميبينند
ديگر نپرس، كجايي دختر
گمشدهاي انگار در هايهاي دل بيقرار خويش
ميداني كه من مقيم هميشه حوالي كوچه بيپايان رويايي هستم
كه مثل زلال خواهشي بيپژواك يك ديوار حتي به سوي آرزوي تو بال ميكشد
چشمانم چه زلال میشوند وقتی اشک هایم از هم سبقت میگیرند
ببینید لطفا
خوابگاه رو دوست ندارم
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
و تماشای تو زيباست اگر بگذارند
دل آواره من اين همه آواره مگرد
خانه دوست همينجاست اگر بگذارند
من از اظهار نظرهای دلم فهميدم
عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند.
غضب آلوده نگاهم مکنيد ای مردم
دل من مال شماهاست اگر بگذارند
آسمان من
ناگاه
که ستاره های چشمانت را میچیدی
و در سبدی
پراز گل های نگاهت
برایم آوردی
فهمیدم!
آسمان مال من است
از سروده های یک دوست
هوای مرگ
هوای سرد
آسمان خالی از آبی آسمان
و زمان که یخ زده است
این است هوای شهر خسته ی من
فقط گهگاه
گوشه ای از شهر
زیر نور چراغی کم سو
گل سرخی رشد می کند
و من نگران آنم
که گل سرخ یخ بزند!
ولی با تمام وحشت زمستانی ام
می دانم
بهار نزدیک است
نزدیک نزدیک....
وخدایا
تا بهار
گل سرخ یخ نزند
وقتی هوای سرد و مه آلود صبح ها را میبینم به خودم میگویم
نفس خدا از جای گرم بلند میشود
خیلی خوب...
خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد...!!!
خیلی زود.....!!!
هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سر در نیاوردم که....
خیلی خوب...
چقدر زود تبدیل میشود به خیلی بد.....!!!
آفتاب...
تبدیل شد به سایه....
به باران.....
شور و شوق...
تبدیل شو به لذت...
به درد...
ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه....
جایش را داد به سر دادن سرود های غم انگیز.....
خیلی زود...!!!
با "تا ابد" شروع شد
و ابد تبدیل شد به گاهی....
به هیچ وقت...!!
و "مرا دوست داشته باش"تبدیل شد به"جایی هم]در قلبت[برای من در نظر بگیر"
خیلی زود....!!
خیلی خوب....
زودتر از ان که فکر می کردیم تبدیل شد به
خیلی بد....!!
خیلی زود.....!!
اگر هیچ کس به تو نگفته باشد,حالا دیگر باید بدانی
که خیلی خوب....
خیلی زود تبدیل میشود به خیلی بد....!!
خیلی زود.......!!
"شل سیلور استاین"
تا بندگي نكني تابندگي نكني
مگس ها دل کوچکی دارند
فکر می کنم اندازه کله يک مورچه
مگس ها پرواز می کنند
مثل کبوتر ها و عقاب ها
مگس ها عاشق می شوند و بی پروا عشق بازی می کنند
مثل اسب ها و شير ها
مگس ها زمستان ها می خوابند
مثل خرس های قطبی
مگس ها آلودگی ها را دوست دارند و مزاحمند
مثل آدم ها
آدم ها می گويند از چيزهای آلوده بدشان می آيد
آدم ها از چيزهای مزاحم هم بدشان می آيد
آدم های از چيزهايی که شبيه خودشان است بدشان می آيد
مگس دارد به زندگی اش و تخم هايی که درون شکمش دارد فکر می کند
مگس دارد خودش را از آلودگی هايش پاک می کند
مگس دارد نفس می کشد و از زندگی اش لذت می برد
شترررررق ...
- کشتمش
دو قطره خون به جای می ماند
از دلی اندازه کله مورچه
مگس می ميرد
هيچ اتفاق مهمی نمی افتد و زندگی در مدار صفر درجه اش می چرخد !
بعضی آدم ها شبيه مگسند
منتها هيچوقت پرواز نمی کنند
از عشق بازی چيزی حاليشان نمی شود
و حتی دلی اندازه کله مورچه هم ندارند
فقط مزاحمند
و با نبودنشان , هيچ اتفاق مهمی نمی افتد و حتی زندگی راحت تر بر مدار صفر درجه اش می چرخد
فقط بدی اش اين است که
هيچ مگس کشی اندازه هيکل اين آدم ها نيست !
حكايت جالبيست كه فراموش شدگان فراموش كنندگان را هرگز فراموش نمي کنند
The greatest gift I ever had Came from God, and I call him Dad! "
بزرگترین هدیه خداوندی را من از پروردگار دریافت کرده ام ..من این هدیه را پــــــــدر می نامم
برگشتم
کنکور که حرفشو نزنم بهتره
ولی گرمسار
خوب بود . برای اولین بار سراب دیدم .گرم بو خیلی گرم. n تا پشه نیشم زدن
خلوت تر از قبل شده به جای گربه ها سگ ها اومدن و من نتونستم مثل همیشه بگردم
و اما آسمون ابری بود و من باران ندیدم باران ستاره را
باد هم نبود بادی که من عاشقش هستم باد داغ بیابان
ولی خوب بود

روز مامانا مبارک
دارم میرم کنکور بدم
گرمسار ، بعدش هم میخوایم بریم پیش مامان بزرگم (ننجونم) همون نزدیکی ها
وقتی عقیده عقده خوانده می شود
و نور چراغ در آب مهتاب تلقی
و متانت زمین
زیر برف یخ می زند
نان از یتیم خانه می دزدیم
و می فهمیم
دزد اشتباه چاپی درد است
میخواهم نبینمت
که دیدنت
گذاشتن لیوانی شکسته روی لبانم است
تو دمت گرم نیست
وچنان برودتی در تنت
کخ خون در رگم قنیل می شود
وحیف که شعر ترا بگوید
بس که بد بدرقه ای
نگاه شکوه الفبا است
پیش از اختراع خط
ومن بی تو
چیزی شبیه ساعتم ، بی عقربه
یادت می آید
با دست های بریده برای عشق شال بافتیم
و او رفت
(عمید صادقی )
و دمي نيست به جز بازدم سبز گياه
هوسي نيست به جز بستني سرد سفيد
خبری نیست به جز نفرتم از رنگ سیاه
نه سياهي كه شده جامه هر روزه ما
آن كه معناي پليدي دهد و نفرت.آه!
عملي نيست به جز توبه به درگاه خدا
پر گناهم پرگناهم پر گناه
عاشقي نيست به جز ليلي و مجنون قديم
همدمي نيست به جز گردي خوش صورت ماه
شرري نيست به جز شعله رقصان درون
كه دگر رفته زيادم دو سه ماه
همرهي نيست به جز روح گذر كرده ز جسم
مي رود زودتر از لحظه از اين جسم تباه
جز من و تو نشنيدند سروش
نه شب و روز نه اين هور نه ماه!
...

راهیست برای رهایی از غمی که وجودم را فرا میگیرد غروب های جمعه





